آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

92.خواب

تازگیا خیلی خیلی تو خواب میچرخی ... بعضا 4 دست و پا میری و یه جای دیگه میخوابی! دیشب این کار رو کرده بودی و من داشتم میمردم تا یافتمت:)) بیدار شدم دیدم تو جات نیستی ... آخه یه بار تو نوزادیت خونه ی مامانی اینا خوابیده بودیم و تو بین من و بابایی بودی یهو بیدار شدم دیدم نیستی ... داشتم سکته میکردم ... رفتم بالا سر مامان اینا دیدم اونجا هم نیستی بعد رفتم اتاق اشکان دیدم رو سینه ش خوابیدی:* گفت داشتی نق میزدی و بردتت که ما بیدار نشیم:) دیشب هم همون حال شدم ... بعد خوب آدم از خواب که پامیشه قدرت تشخیص نداره چند ثانیه ... فقط نبودی و من ترسیدم ... تا دیدم رفتی نزدیک تلویزیون و همونجا خوابت برده!!! اونم دمر! بغلت کردم گذاشتمت سر جات ولی بعدش گفتم ک...
29 فروردين 1392

91.از افاضات آقا!

این شوهرعمت خیلی حرفای جالب و بسی خنده دار میزنه:دی  آخریش این بود که راسته بگیرین بدین به بچه بکشه به لثه ش ... بعد سابیده میشه دندونش میزنه بیرون! جل الخالق!!!  غرض از یادآوری سخنرانی عمو مجتبی:دی  این بود که امروز خیلی بیحالی:( یعنی در حدی که خیلی معقول و متین 10-15 دقیقه تو بغلم نشستی! که ازت بعیده:) منم که طبق معمول این چندماهه ی اخیر هرچی میشه میگم دندونشه:دی به بابا مرتضی گفتم راسته بگیره بکشیم به لثه بلکه به فرموده! سابیده بشه و دندون بیاد بیرون:دی که البت بابا گفت سنباده میگیرم بهتره:)) خلاصه که دندون بی ادب انقدر بچه مو اذیت نکن بیرون بیا!
28 فروردين 1392

90. باز هم زلزله:(

امروز ساعت 3 و ربع زمین لرزه ی 7.5 ریشتری تو سیستان و بلوچستان اومد:( یاد بم افتادم تازه اون 6.5 بود:(( همین چند روز پیش تو بوشهر زلزله اومد:( بسه دیگه خدا جون:(   ...
27 فروردين 1392

87.لالایی مورد علاقه

لای لای لای لای عروسم ای عروس ملوسم بخواب بخواب نازی جون چشم سیاتُ قربون. وقت خوابت رسیده خورشید خانم خوابیده بخواب بخواب نازی جون چشم سیاتُ قربون. ساکت بچه‌ها جونم نازی رو می‌خوابونم بخواب بخواب نازی جون چشم سیاتُ قربون. نازی جونم خوابیده مهتاب به روش تابیده بخواب بخواب نازی جون چشم سیاتُ قربون. این شعر رو خانم هنگامه یاشار خونده ... برات ریختم رو یو اس بی تو ماشین با این راحت میخوابی:) وقتی کلافه هم هستی کلا این آهنگها رو گوش میدی آروم میشی و دوستشون داری:) ...
25 فروردين 1392

83.دختر مهربون:*

امروز دلم گرفته بود ... آخه تولد سیمائه و همه رفتن خونه ی دایی افشین ... بعد این همسایه بالایی بعد از 2 ماه خانومش قدم رنجه کرده اومده! آقاهه هم اصلا سر کار نمیره و همش اینور اونورن ... من هرچی به مرتضی میگم حتی زودتر بیا میگه کار دارم! بعد نمیدونم این چرا کار نداره؟! خلاصه که دلم گرفته بود دیگه ... زنگ زدم به بابا گفت دارن میرن خونه ی افشین اینا منم نشستم به گریه کردن ... بعد مثلا برای اینکه آمیتیس متوجه نشه! رفتم تو دستشویی:دی  وقتی اومدم بیرون دیدم مثل آدم بزرگای نگران وایساده پشت در نگاهم میکنه:* بعد خندیدم بهش و یه کم خیالش راحت شد رفت اونور ... بعد خیلی بانمک با روروئکش میومد از جلوم رد میشد یه ذره میرفت پاهاشو میگرفت بالا که سر ب...
23 فروردين 1392

81.پیاده روی با مامان

امروز با هم رفتیم کالسکه نوردی! این بار کالسکه رو آوردم گفتم حوصله مون سر میره بریم فامنین گردی:) البته حسی که من تو این گردش دارم دقیقا حسیه که یه خارجی تو تهران گردی داره! نه از اون نظر باکلاسی و این حرفا:)) از این نظر که همه یه جوری نگاه میکنن آدمو انگار از فصا اومده! جالبه من هیچوقت ظاهر کسی برام جالب به نظر نیومده ولی خداییش خانوما اینجا خیلی بامزه ن ... پشت فرمون با چادر رو میگیرن! جالبه برام و اصولا اونا هم همینقدر من براشون جالب و عجیبم:دی من حتی این حس رو وقتی تو قم راه میرم هم نداشتم! اون روز که آمیتیس بغلم بود و پیاده روی میکردم اصولا اگه تو تهران بود لااقل یه نفر قربون صدقه ای چیزی میگفت به آمیتیس یا اصلا هیچی هم نمیگفت یه لبخندی...
19 فروردين 1392

75. نحسی 13!

همین الساعه نحسی 13 ما رو گرفت! عمه فاطی و عمه طاهره فردا میخوان تلپ شن اینجا:( عمه فاطی رو مشکلی باهاش ندارم ولی متنفرممممممممممممممممم از عمه طاهره و خاندانش:( اه اصلا حوصله ندارم:(
12 فروردين 1392